بازگریه کردم
![]() |
خاطرات مردمو زنده کن
|
دختری خرد، شكایت سر كرد دیگری آمد و در خانه نشست موزه سرخ مرا دور فكند یاره و طوق زر من بفروخت سوخت انگشت من از آتش و آب دختر خویش به مكتب بسپرد به سخن گفتن من خرده گرفت هر چه من خسته و كاهیده شدم اشك خونین مرا دید و همی هر دو را دوش به مهمانی برد آن گلوبند گهر را چون دید نزد من دختر خود را بوسید عیب من گفت همی نزد پدر همه ناراستی و تهمت بود هر كه بد كرد، بداندیش سپهر تا نبیند پدرم روی مرا شب به جاروب و رفویم بگماشت پدر از درد من آگاه نشد چرخ را عادت دیرین این بود ماردم مرد و مرا در یم دهر آسمان، خرمن امید مرا چه حكایت كنم از ساقی بخت ماردم بال و پرم بود و شكست |
كه مرا حادثه بی مادر كرد صحبت از رسم و ره دیگر كرد جامه مادر من در بر كرد خود گلوبند ز سیم و زر كرد او به انگشت خود انگشتر كرد نام من، كودن و بی مشعر كرد روز و شب در دل من نشتر كرد او جفا و ستم افزونتر كرد خنده ها با پسر و دختر كرد هر دو را غرق زر و زیور كرد دیده در دامن من گوهر كرد بوسه اش كار دو صد خنجر كرد عیب جویش مرا مضطر كرد هر گواهی كه در این محضر كرد كار او از همه كس بهتر كرد دست بگرفت و به كوی اندر كرد روزم آواره بام و در كرد هر چه او گفت ز من، باور كرد كه به افتاده، نظر كمتر كرد چو یكی كشتی بی لنگر كرد ز یكی صاعقه خاكستر كرد كه چه خونابه در این ساغر كرد مرغ، پرواز به بال و پر كرد |
هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری
هرگز نگو برای همیشه می مونی،وقتی میدونی جدا میشی
هرگز نگو دوستش داری اگر حقیقتا به آن اهمیت نمیدی
درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد
هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری
هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در پیشه
به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی
قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری
کسی رو که دوست داری به این آسونی ها از دست نده,
شاید هیچوقت کسی رو به اون اندازه دوست نداشت
هیچ می دانی که رفتی من چه حالی داشتـــــم
دور خود می گشتم
و با خود جدالی داشتـــم لحظه ها زل می زدم
برقاب عکس خاطــــرات لحظه ها رد می شد
ومن عشق خیالی داشتم
لحظه ها رد می شد و رد می شدی ازپیش من
پیش چشمم چشمه ی آب زلا لی داشتــــم
می گویند سه چیز زاده عشق نیست
جدایی
سفر
فراموشی
ولی
آن زمان كه تومرا تنها گذاشتی
رفتی
و فراموشم كردی
من لحظه لحظه
عاشقت شدم.

کوچه ی
شهر دلم
از صدای پای تو خالیه
نقش صد خاطره از روزهای دور
عابر
این کوچه ی خیالیه
به شب کوچه ی دل
دیگه مهتاب نمی یاد
توی
حجله چشام
عروس خواب نمی یاد
کوچه
ی شهر دلم
بی تو کوچه ی غمه
همه روزاش ابریه
روز آفتابیش کمه
غم تنهایی داره
کوچه ی دل بدون تو
همه شعر
دفترم
مال تو برای تو
بوی
دستای تو داره
غربت دستای من
یاد قصه های تو
مونس شب های من
به شب کوچه ی دلدیگه
مهتاب نمی یاد
توی حجله چشام
عروس خواب نمی یاد

باید تو رو پیدا کنم ؛ شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی ؛ تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بیتاب منی، بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم ؛ تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من ، می تونه عاشقت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی ، حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطر تنت از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بونت حتی از این کمتر نشی

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه
یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت
افسانه ی زندگی چنین است عزیز
در سایه ی کوه باید از دشت گذشت!
عشق تو همچون افقی بی انتهاست
قلب من خالی ز هر رنگ و ریاست
زندگی با آرزو ها روبروست
با تو بودن از برایم آرزوست
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار و یا یار به من
یا هردو بمیریم و به پایان برسیم
سال ها پرسیدم
از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟
شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم
شب های دراز بی عبادت، چه کنم
طبعم به گناه
کرده عادت چه کنم
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد
زخجالت چه کنم
نمی دانم که دانستى دلیل گریه هایم را
نمی دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را
و می دانم که میدانى ز عاشق بودنت مستم
وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم
نمی خواهم بجز من دوست دار دیگری باشی
نمی
خواهم برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی
نمی
خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند
نمی
خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند
نمی
خواهم به غیرازمن بگیرد دست تودستی


آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را در آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن. نگران راه مباش، آنكه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد...


تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه كردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست.... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد..

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه سود از مهرورزیدن چه حاصل از وفاکردن
مرالایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
**********************************************

عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
امشب شعري خواهم نوشت
شعري كه نام تو را كه
«با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو رفته اي»
تكرار كند
خوابي كه اين روزها همراه تو شده است
همان خوابي كه سروده كرده بودي
«پر طبل تر از حیات»
خواب خود را
با فصلها در میان نهاده ي
«با فصلی که در می گذشت؛»
من در انتظار فصل سردي ام كه درونم جريان دارد
به جستجوي آن فصل بودم
تو
خواب خویشتن را
«با برفها در میان نهاديبا برفی که می نشست؛»
من به پاييزي بي بهار متصلش كردم
«تو خوابت را رازی کردي»
و من راز خواب تو را از بامداد خواستم
من خواب تو را
فرياد زدم
«چنان چون سنگیکه به دریاچه ئی و بوداکه به نیروانا.»
آن چه ماند حسرتي بود
از نامي كه
بروي سنگي ساده حك شده بود...
ا
آن گونه زنده ام بدار
كه نــــــــــشكند دلى
از زنده بودنـــــــــــــم
و
آن گونه بمـــــــــــيران
كه
به وجد نيايد كســـى
ازنبودنــــــــــــــــــــــم
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست
**********************************
شگفتا که همان گل نایاب صداقت هم جرقه ای شود بر ظلمت راه مانده ...
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم،
هرچند دلتنگیم نه گلی راپرپر میکند و نه دیگر خاطری را مغشوش،
رسم اين شهر عجيب است ،
مردمانش نداشته ات را بر داشته هایت برتری میدهند ،
و بر قانون خود مجازاتت می کنند،
آری؛
این است رسم وفا در شهر مردگان...
تماشا کن...
چه بیرحمانه زیبایی...
اینجاست همه آنچه نباید گفته شود
می دانم ، نمی فهمی جنسش را...
هیچ وقت...
، بیگناه محکوم شدم به تنهایی
وقتی دلت خسته شــد
ديگر خنده معنايی ندارد
فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد
، وقتی دلت خسته شــد
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند
فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای
، وقتی دلت خسته شــد
دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن
...اشک های روان
با دلی غمگین
با سکوتی آشنا
حرفهای ناگفتنی
در سکوت شب می گریست
با قلبی شکسته
آرام و تنها
درد و دل می کند با خدا
گویی کسی او را شکسته
دلگیر است از کسی
آری دلگیر است از کسی
اشک می ریزد بی صدا
می شود جاری
گریه های او بی صدا
گریه ها کرد روز و شب
می گفت راز خود با خدا
گریه کن
گریه های بی صدا